خرید بک لینک

اگه برای چند لحظه دوسِت داشته باشه ، اگه واقعا دوسِت داشته باشه . اگه قدرت نداشته باشه و بالا نباشه ، اگه بشه پپیشِش گریه کرد و همه ی خودتو زار زد براش ، اگه بد بودناتو ندونه ، اگه دلش نخواد همه جا باشه و همه چیزو بدونه، اگه عوض شده باشه، اگه واقعا عوض شده باشه ، میشه بخشیدش؟

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

« گفت : 

تو دختر قشنگی هستی ، با شعوری .

این جور مقدمه ها را خوب می شناختم ، خوبی ها را به تو میگفتند تا خوب تر ها را از تو دریغ کنند! »

 

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

همیشه یهو خودتو میندازی وسط فکرای مهمم ، نمیذاری تصمیم بگیرم ، نقشه بکشم  ، فرار کنم ، بعد تو بزرگتر از همه جا و همه چیز میشی ، همه جا رو اشغال میکنی ،  همه چیو تسخیر میکنی ، هوا میفته دستِ تو ، نفس هام به شماره میفته و دور میشی . هوا رو با خودت میبری ، دنیا رو با خودت میبری ،  می فهمی؟ حتی نمیشه گریه کرد! 

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

وقتی می خندید . یا همین که وقتی با آدم چشم تو چشم می شد ، دلِ آدم می خواس از جاش دربیاد و پرواز کنه ، به اضافه ی همه ی چیز های بد دیگه ش .

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

 آدمایی که تا فک مبارک وا میشه زر میزنن آوه من چ خوبم، من مهربونم ، من با جنبه م ، من هزاران هزار هزار خواستگار دارم ، اوه من چ خوشگلم ، فلانی وفلانی و اون خرِ بغلیشون ، عاشقم شدن در حالیکه من اصلا کاری بهشون نداشتم و منظوریم نداشتم کلا از همه ی لاس زدنام،  من مخ همه رو میزنم و در عین همه ی اینا پاک ترین موجود عالمم و گناهی ندارم و باز من چقددددد خوبم آخه چقد قویم ، چقد یونیکم ،چقد همه برام میمیرن و آوه چقد من متواضعم!  خاکیدن به اعصاب و روان ِ من ، و بدبخت من کلن :| خواستم بگم حالم بهم میخوره ازتون! حیف زمین که بمیرین و بغلتون کنه حتی :| امیدوارم بسوزین و خاکسترتونو تو صنایع نفتی استفاده کنن و بعدش بازم هی بسوزین :| گرچه از نظر علم نمیشه :| علمم ساییده ما رو فی الواقع :|

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

خیلی خوبه که نمی فهمه من نگرانشم مثلا ، بعد کلی وقت که من خوددرگیری های فراوانیو پشت سر میذارم و نهایتا بازم نمی تونم خودمو کنترل کنم که به روی خودم نیارم دلم براش تنگ شده یا نگرانم و بش پی ام میدم  ، بعدِ یک قرن معطلِ سین زدن بودن ، می فرمایند : ها؟!!!!

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

آخرِ همه ی این زنده بودنا ، یه روزی می رسه که خدا به همه ی آدما ، همه ی فرشته ها ، شاید حتی به همه ی فلفل دلمه ای ها ، میگه ما چه جوری زندگی کردیم ، چه جوری فکر می کردیم ، چه جوری بهشون دروغ گفتیم ، چه جوری دوسِشون داشتیم ، چه موقه هایی از دور نگاشون کردیم یا حتی چه جوری می خوردیمشون ! میگن اون روز همه ی غیر ممکنا ممکن میشه . مثلا همه ی کوها پودر میشه ، بابا بزرگ و همه ی شمعدونیایی که مُردن ، زنده میشن یا همه ی روباه قرمزا می فهمن و حرف میزنن ، صداشون مثِ الویس باشه مثلا ! بشه بغلشون کرد احتمالا . حتی شاید بشه برای چند لحظه ی اون موقه که میشه چند سالِ الان  ، تو همون هاگیر واگیر ، با پیتزا یا اسبِ سیاهِ ترجیحا وحشی ازدواج کرد !  حتی از همه محال تر ، تو مجبوری ، مجبوووری! بفهمی منو ، بفهمی واقعا من چه جوری فکر میکردم . چشای آدم واقعا حرف بزنه ، و تو بشنوی همه شو ، خیلی خیلییی محالترشم ممکنه ، فک کن! فک کن که تو منو یادت باشه ، حتی یادت باشه من چیا دوست داشتم ! فک کردم خوابه ، یا مُردم . 

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

هرگز برای کسی از دور دست تکان ندهید . به خصوص وقتی خیابان شلوغ باشد و شما شال قرمز پوشیدین :| و از همه مهم تر دارین خلاف جهت ماشین ها راه میرین||||

به همین برکت  اگه چیزِ دیگه ای براشون مهم باشه :|



برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

من نمی دونم تعریفِ بشریت از خوشگلی از پایه ، از بیخ! مشکل داره یا اینکه من تعریفِ دیگه ای دارم ازش :| کلا نمی دونم چه جوریه که هر کی به نظرِ من خوشگله ، از نظر بقیه زشته :| مثلا به نظر من پیتر خوشگلترین ، خوش تیپ ترین ، خوش صداترین ، خوش قد ترین و خوش استیل ترین مردِ دنیاس ، در حالیکه مونس و امید نمی فهمن پیتر خوشگله :| بعدا به چند نفرِ دیگه م گفتم اونام نفهمیدن :| حتی به نظرِ من هر چی سنِ پیتر بیشتر میشه خوشگلتر میشه . اما بازم انگار بقیه نمی فهمن آدم هر چی  پیر تر  میشه خوشگلتر میشه :| آل پاچینو هم زشت بود تا اینکه پیر شدش ، بعدش دیگه خوشگل بود . یا حتی پرویز پرستویی عم همینجوریه به نظرم . اونایی که پیر میشن یه جایی هست که از بقیه ی روزای عمرشون خوشگلتر میشن . همون جا دقیقا باید تو اوج مُرد!

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

باز توضیح می داد از درد هاش و خوب نشدن هاش . خواستم بگم منم درد زیاد دارم . ما چون دهاتی هستیم دردهامونو نمی زنیم تو صورتِ کسی که منتظرمونه و شاید یک درصد دوسمون داشته باشه! چون دهاتی هستیم خفه میشیم خیلی وقتا . چون دهاتی هستیم خوبیم همیشه و می خندیم . تو نمی فهمی اما .

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: سه شنبه 28 دی 1395 ساعت: 17:36

میگن آدم تا هیجده سالگیش طبیعیه اگه له بشه ، در واقع همه ی آدما بلا استثنا تا اون موقه له میشن و باید برای بهتر شدنِ روح خسته ی ِ له شدنشون ، هر موقه که حس کردن میتونن ، دوباره از نو شروع کنن . فرقی نمیکنه اگه حالا تو نوزده سالگی به این رسید یا بیست سالگی یا بیست و هشت سالگی یا حتی هشت سالگی! مهم اینه هر وقت که رسید بهش ، از هیچ چیزی نترسه ، از مریضیش نترسه ، از دوری نترسه ، از زیرِ ماشین رفتن و از تنها بودن و از همه ی چیزایی که تا الان می ترسید ، نترسه . باید به هیچ کسی احتیاج نداشته باشه چون اصولا بودنِ بقیه آدما خودش یه مورد فی الفور له کنندس! باید نترسه از اینکه اینقدر به هیچ کس احتیاج نداره و باید بفهمه که غرورش واقعا این بار حق داره .

برچسب: دنیا به من خیلی بدهکاره, نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:16

« بغلم ایدز داشت که نکردی ؟ »

برچسب: خدا بنده هاشو بغل میکنه, نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:16

بابا بزرگم عاشق گل و گیاه بود ، چون مامان و بابای من جفتشون همیشه سرکار بودن ما کم پیش میومد بریم خونه شون . معمولا اون میومد پیشمون و تا می رسید ، می رفت پیش درختا و گلای تو باغچه . من و مونسم همیشه تو دست و پاش بودیم ! نصف بیشتر گلدونایی که روح دوم منن ، مال بابا بزرگمه ک من بعدِ رفتنش برشون داشتم  . میگف همه عمرش دنبال این بوده که مراقب درختا و گلا باشه ، واسه همین درسم نخونده .اون موقه مدرسه م نبوده ، فقط سواد قرآنی داش. من همیشه بخوانیممو می بردم پیشش و با هم املا کار میکردیم . آخراش که من حوصله م سر می رفت براش تام و جری تعریف میکردم و اونم قربون صدقه ی نوه ی شیرین زبونش می رفت که همیشه املاهاشو کم میشه ولی باهوشه!  اولین بار که کسی از زندگی من رفت و بعد من اونقدر دلم براش تنگ شد که هر چی گریه میکردم خوب نمیشدم ، بعدِ رفتنِ بابا بزرگم بود . اون موقه شاید اولین بار داشتم دوست داشتن کسیو درک میکردم . اولین بار دلتنگیو درک میکردم و اولین بار بود که از دست می دادمش  . فکر میکردم دیگه نمی تونم قسمت جدید کارتونمو برای کسی تعریف کنم یا دیگه بعد از بابا بزرگ ، هیچ کسی

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

« هق هق  ﻫﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﺳﺖ  ﻛﻪ ﺩﻟﻴﻞ  ﺍﺵ ﺭﺍ  ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻴﺪ .  ﺩﺭ ﻧﺰﺩﻳﻜﻲ  ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ  ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ، ﮔﻮﻳﻲ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ  ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻧﻤﻲ  ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ  ﺑﺮﺳﻨﺪ ﺗﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﺷﺎﻥ ﻛﻨﻴﺪ . »

برچسب: io games,io,m, نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

ابنکه با خودت حرف بزنی خیلی عادیه ، اما اینکه با یکی تو ذهنت حرف بزنی ، حتی به جای اون دیالوگ بگی و اینقدر غرقش بشی که هم باهاش بخندی هم گریه کنی ، یه جور مریضیه . حتی اینکه شبا اول فکر کنی تو بغل کسی هستی بعدش خوابت ببره بدتر تر تره!

اند آی آلویز دو دیس :|

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

احمق تر از آدم های سطحی و مزخرفِ دور و برِم ، من هستم که هنوز دارم باهاشون معاشرت می کنم . که هنوزم کانکشن دوستانه مو باهاشون ادامه میدم و نمی تونم که تمومش کنم . آدمایی که اندازه ی یه کوالای عقب مانده ی ذهنیم بارشون نیس ، هیچ چیزییییی ، هیچ چیزی از منو نمی فهمن ، نه رویاهامو ، نه فیوریتامو ، نه هدفهامو نه حتی اسممو :| هیچ چییی !  آلدو من عادت داشتم به درک نشدن ، چون کلا از همون اول بچگی تا اینجای بچگیم :|  هر چیزی که تو فکرم بود رو بقیه نمی فهمیدن! منم اولاش خیلی دست و پا میزدم که بفهمن ولی بعدش دیگه نه! ترجیح دادم مساعلمو برای خودم نگهدارم و به کسی نگم. ینی عادت کرده بودم و نو مَدِر بود واسم که نمی فهمه فلانی، مهم نبود. الان اما نمیدونم چطوریه ... چطوریه که یه آدم هم میتونه مهم نباشه ، هم میتونه گند بزنه به احوالات آدم . ینی همین که یه آدمی که مهم نیست و نمی فهمه ، جا باز کرده تو زندگیت ، اعصاب خورد کن و مزخرفه . و بدتر اینکه چون از اولش لال مونی گرفته بودم ، الان یهو نمیشه منفجر شم و تموم کنم . حتی چون همیشه یهو منفجر شده هستم! الان بلد نیستم یواش یواش ، با منطق و اون جوری

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

اوج محبت مادری فقط اونجایی که می فرماد : یکی با موقعیت تو ، باید فقط تور کنه ! چون مسلمن کسی نمیاد تورش کنه :| قیافه و تیپ ک :| انصرافیم که هستی :| از دختر عمه هات یاد بگیر ! ده برابر داغون تر از توعن !  با وجودِ اینکه دختر اون عمه ی فلان فلان شدتن ! همشون یکیو تور کردن ! که بعد اون عمه ت بیاد تو گوش من ور ور کنه هی زارت :| من جوابشو میدماااا! ولی توعم یه غلطی بکن :|

 

+ بیایید در کَل کَل های خار شوهری ، به طفلِ دم کنکوریِ خود رحم کنیم! 

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

یکی از اتفاق های عادلانه ی دنیا اینه که همه می میرن. شایدم تنها اتفاق عادلانه ش باشه . منِ معمولی خنگ یا اون آدمی که هیچ وقت درک نشد با تویی که همه دوسِت دارن ، یه وجه مشترک داریم .که میمیریم . من امیدوارم دنیای دیگه ای باشه که من به سزای همه ی کارای بدم برسم . همه ی فکرای مزخرفم ، همه ی دروغ هایی که به تو گفتم . یا همه ی وقت هایی که نفهمیدم و فهمیدم و اذیتت کردم . تو به سزای همه ی کارای خوبی که نکردی  . همه ی مُردنایی که تقصیر توعه . توی جهنم باشیم ، کنارِ تو . بهشت میشه بازم.   + به وقت شب هایی که همه یلداس تا قیامت.

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

ای پسته ی تو خنده زده بر حدیث قند!  مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند! ( اشاره به دائم النیش باز شدگی من  ) خواهی که بر نخیزدت از دیده رودِ خون دل در وفای صحبتِ رودِ کسان مبند! طوبی زِ قامت تو نیارد که دَم زند! ( ینیی خعلی خوش تیپم ! ) زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند... ( اصن تیپم در سخن نمی گنجه)  جایی که یارِ ما به شکر خنده دم زند ( جااان جااان جاننننن! ) ای پسته کیستی ؟! تو خدا را به خود مخند! گر طیره می نمایی و گر طعنه میزنی( جهان عاطفی بی شعوووور منظوره:|) ما نیستیم معتقد ِ شیخِ خود پسند. ز آشفتگی حالِ من آگاه کی شود آن را که دل نه گشت گرفتار این کمند! ( کمند : مو ! کمند:|) بازار شوق گرم شد آن شمعِ رخ کجاست! تا جانِ خود بر آتش رویش کنم سپند؟! ( اشاره به کوچ کردن جهان عاطفی ) حافظ چو ترکِ غمزه ی تُرکان نمی کنی، دانی که کجاست جای تو خوارزم یا خجند؟؟! ( ترک  :|||||||||||||||||||||||) + تعبیر : آدم باش و درس بخون! :|   + ولی کلا فالتو عشقه . خدا شاخ نباتتو برسونه بهت . هرچند مُردی ولی بالاخره هر وخ از آب بگیری شاخ نباته بازم 

برچسب: نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:15

حسم این بود که من واقعا نمی تونم این کارو کنم . چون هیچ چیزی نداشتم که به خودم بگم به جز یه مشت چرت و پرت که همه م میگن. اینجوری باش ، اونجوری نباش! اینجوری نخند! اون کارو بکن. این اشتباهه ، اون درسته . اینا رو بفهم. اند سام تینگ لایک همینا! من همیشه آرزو داشتم حرفای خیلی قشنگی بزنم یا خوب بنویسم که البته هرگز نتونستم . مثل اینکه همیشه دلم می خواست تو خیابون راه برم و خیالبافی نکنم! با خودم حرف نزنم! حتی بعضی وقتا بلند بلند این کارو می کردم که نمی خواستم.  یه جوری نگاه میکردنم که ترس داشت . یا همیشه دلم می خواست توی پستو هایی که کسی نیست قایم نشم! برم و اجتماعی باشم کمی. یه حسی داشتم که بازم نمی خواستمش ، اینکه اگه با بقیه کانکشن بگیرم ، اونا حتما عوضم می کنن! من یه جورِ دیگه ای میشم که ترس داشت .دست خودم نبود خب . من جوری هستم که نمیتونم خودمو عوض کنم .هم می ترسم ، هم نمیتونم ، هم نمیدونم .  من آدم بدی هستم که ای کاش نبودم .اما هستم . من حرفای بدی میزنم . کارای بدی میکنم ، نمی تونم چیزی که مطابق میلم نیست رو تحمل کنم . نمیتونم صبر کنم ،نمی تونم آروم باشم ، نمی تونم گریه نکنم

برچسب: یه نامه به خدا,نامه یه عاشق به معشوقش,نامه یه شیرازی به, نویسنده: رضا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 2 دی 1395 ساعت: 5:14

صفحه بندی